![]() |
![]() |
|
| زمزمه های دلتنگی |
|
دوش خداوند بزرگ به من رحم کرد و بخواب رفتم و تورا به شکل تابش نوری از مهتاب که از میان ابرها به شکل ستونهایی کشیده گذشته و به من نزدیک میشدی مشاهده کردم از خداوند بزرگ خواستم هرگز مرا از این خواب بیدار نسازد زیرا می ترسیدم بار دیگر با آن دیدگان زیبا که پر از نگاه سوزاننده است به من ننگری و چون سایه ای که مانند نسیم صبحگاهی زودگذر باشد از نظرم محو شوی. از تو می پرسم به من بگو چه قوه ای ترا بر می انگیزد که به آزار من همّت گماری؟ تو می اندیشی، مرا که عاشقت هستم باید آنقدر شکنجه دهی تا چون مجنون به وادی جنون کشانده شوم؟! و یا به مانند محتضری که چشم به راه باشد دیده بر در دوزم که تو برای آزارم از در کی در میایی؟ از تو می خواهم برای همیشه از من دور شوی از تو خواهش میکنم کاری بکنی که فراموشت کنم گرچه این فراموشی به قیمت جانم تمام شود. میدانم این بها را که جان شیرین است باید حتما" بپردازم!؟ صدایم کردی آمدم تا تو/ رهایم کنی بازمی روم تا من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 15:44 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست او در این معبر پر حادثه عابر بوده است مدح گویی و ثنا خوانی اگر دینداریست بنویسید دراین مرحله کافر بوده است غزل هجرت من را همه جا بنویسید روی قبرم بنویسید مهاجر بوده است |
| پیوندهای روزانه |
|
درد عشق ..00××شیطون××00.. آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
|
RSS
|